شاید برای ما هم اتفاق بیافتد...
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار...
دو نفر از شاگردان شیخ جعفرآقای مجتهدی نقل كرده اند که آقای مجتهدی فرمودند: در ايّام نوجواني كه به مدرسه مي رفتم در بين راه به فقرا كمك مي كردم. يك روز كه از مدرسه برمي گشتم در بين راه پيرزني را ديدم كه مقداري اسباب و اثاثيه در دست دارد او از من خواهش كرد كه كمكش كنم و اثاثيه را به من داده و از جلو حركت كرد تا به منزلي رسيديم. سپس درب را باز كرده و وارد خانه شد. من نيز همراه او داخل شدم، كه ناگهان درب بسته شد و با چند دختر جوان روبرو شدم، آن ها گفتند: شما به يوسف تبريز مشهور هستيد و ما از شما خواسته هايي داريم كه اگر انجام ندهيد كوس رسوائي شما را خواهيم زد. ايشان مي فرمودند: يك لحظه تأمّل كرده و نگاهي به اطراف انداختم، ناگهان چشمم به پله هايي افتاد كه به بام منتهي مي شد، بلافاصله با سرعت به طرف پلّه دويده و به پشت بام رفتم، آن ها هم به دنبال من به پشت بام آمدند. با اين كه ساختمان سه طبقه ي عظيمي بود و ديوارهاي بلندي داشت، با گفتن يك يا علي، بي درنگ از پشت بام خود را به داخل باغي كه جنب خانه قرار داشت پرتاب كردم. همين كه در حال سقوط بودم دو دست زير كف پاهايم قرار گرفت و مرا به آرامي پائين آورد. ايشان مي فرمودند: از آن موقع تا الآن پاهايم را بر زمين نگذاشته ام و هنوز روي آن دست ها راه مي روم.
(داستان معنوي ص 3285 الي 87)