پرده ها می افتد...
پرده ها پوشان به ما
لقمان حكيم، مدّتي غلام ( و برده) بود. مولايش ثروت و باغ و ملك فراوان داشت و داراي غلامان متعدد بود. در ميان غلامان او، لقمان قيافه اي سياه و تيره داشت، ولي در سيرت و معرفت، سرآمد همه بود:
بود لقمان در غلامان چون طُفَيْل ....... پرمعاني، تيره صورت همچون ليل
از آنجا كه مولايش، ظاهربين بود، غلامان ديگر را بر لقمان ترجيح مي داد؛ مثلاً، آنها را براي ميوه چيدن و ميوه آوردن به باغ مي فرستاد، ولي لقمان را بر كارهاي پست (مانند جارو كردن) مي گماشت و همين روش او باعث مي شد كه غلامان نيز به لقمان به نظر كوچكي مي نگريستند و گاهي او را آزار مي دادند. در يكي از موارد، مالك غلامان، آنها را براي آوردن ميوه به باغ فرستاد. آنها به باغ رفتند و ميوه هاي مختلف چيدند و آوردند، ولي در غياب مالك، آن ميوه ها را خوردند. بعد كه مالك آمد و تقاضاي ميوه ي تازه كرد، غلامان به دروغ گفتند: « ميوه ها را لقمان خورد.» مالك از آن پس، با نظر خشم آلود به لقمان مي نگريست و با او بدرفتاري مي كرد:
خواجه را گفتند: لقمان خورد آن ........ خواجه برلقمان ترش گشت و گران
لقمان بفراست دريافت كه راز ناسازگاري مالك با او چيست؟ نزد مالك رفت و چنين پيشنهاد كرد: اي صاحب من! ما را امتحان كن! اين گونه كه به همه ي ما مقداري فراوان، آب داغ بخوران و بعد سوار اسب بشو و به سوي بيابان بتاز و فرمان بده تا ما پياده به دنبال تو بدويم و با اين روش، راز را كشف كن:
امتحان كن جمله ما را اي كريم ......... سيرمان در ده تو از آب حميم
بعد از آن ما را به صحراي كلان ......... تو سواره ما پياده در دوان
آنگهان بنگر تو بد كردار را ......... صُنع هاي كاشف اسرار را
مالك، همين امتحان را كرد. غلامان همه به دنبال اسب مي دويدند. آنها كه ميوه ها را خورده بودند، بر اثر دويدن، حالشان متغيّر شد و ميوه ها را قي كردند، ولي از دهان لقمان جز آب صاف، چيزي بيرون نيامد:
چونكه لقمان را درآمد قي زناف ....... مي برآمد از درونش آب صاف
به اين ترتيب، راز… كشف شد و براي مالك، معلوم شد كه ميوه ها را غلامان خورده اند – نه لقمان. غلامان شرمسار شدند و لقمان، روسفيد گشت. وقتي كه حكمت لقمان، رازها را فاش بكند، پس حكمت خدا چيست؟ پس غافل مباش كه روز قيامت نيز خائنان از پاكان اين گونه مشخص مي گردند و رازها فاش مي شوند. با اين كه مجرمان به فاش شدن آنها بي ميل هستند:
حكمت لقمان چوتاند اين نمود؟....... پس چه باشد حكمت ربّ الوجود
يَوْمَ تُبْليَ السَّرائر كُلُّها ....... بانَ مِنْكُمْ كامِنٌ لايَشْتَهي
به اين ترتيب زمستان رفت و روسياهي براي زغال ماند.
نار از آن آمد عذاب كافران ........ كه حَجَر را نار باشد امتحان
داستان های مثنوی نوشته ی اشتهاردي