بدان امید که خود را به نور بسپارد
همیشه آینه را به بهترین مخاطب داشت
دلم هوایی مرغی است در شبانۀ باغ
که تا سپیده به منقار درد یا رب داشت
امین قافله نور بود و با خود نیز
در آسمان رسالت هزار کوکب داشت
«غلامرضا شکوهی »

 

و انسان هر چه ایمان داشت پای آب و نان گم شد
زمین با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد
شب میلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصید
به زیر دست و پای اختران آن شب زمان گم شد
همان شب چنگ زد در چین زلفت،چین و غرناطه
میان مردم چشم تو یک هندوستان گم شد
از آن روزی که جانت را اذان جبرئیل آکند
خروش صور اسرافیل در گوش اذان گم شد
تو نوح نوحی اما قصه ات شور دگر دارد
که در طوفان نامت کشتی پیغمبران گم شد
شب میلاد در چشم تو خورشیدی تبسم کرد
شب معراج زیر پای تو صد کهکشان گم شد
ببخش ای محرمان در نقطۀ خال لبت حیران -
خیال از تو گفتن داشتم امّا زبان گم شد
« علیرضا قزوه »

 

باران گرفت و سقف مدائن نشست كرد
دندانه‏هاى كنگره قصد شكست كرد
نورى به صحن معبد زردشتيان رسيد
كآتشكده ز نابى آن‏نور مست كرد
بالا بلند آمد و هر ارتفاع را
در زير پا نهاده و پايين و پست كرد
در هر دلى نشست و به شكلى ظهور داشت
اينگونه بود كآينه را خود پرست كرد
وقتى سؤال كردم از او خود اشاره‏اى
در پاسخم به پرسش روز الست كرد
حسنش به غايت است وظهورش قيامت است
زيباترين هر آنچه كه زيباتر است كرد
فيض مقدسى و تعجب نمى‏كنم
اين چيزها كه هست،نگاه تو هست كرد
« رضا جعفری »