براي تولد و ساخته شدن انساني کامل(عاشق)در ابتدا پدر و مادربايدهمديگر را عاشقانه دوست داشته باشند يعني در ابتداي تشکيل نطفه و همچنين در ادامه زندگي جنيني و دوره هاي بعدي زندگي(نوزادي,کودکي و ... ) . موجود تولد يافته ابتدا رابطه با پدر و مادر را تجربه مي کند که اگر اين رابطهُ ۳ طرفه,مناسب باشد درواقع خشت اول بدرستي بنا نهاده مي شود سپس اين شخص وارد روابط با برادر و خواهر, فاميل,آشنايان و ... مي گردد که درصورت ناقص بودن هر يک از اينها ضربه اي به روح و قلب اين شخص وارد مي گردد و باعث تجربه هاي منفي شده تا اينکه فرد به مرحلهُ ازدواج که مهمترين مرحلهُ زندگي اوست ميرسد.

اگر مراحل قبلي را به خوبي سپري کرده باشد,اين مرحله بدون مشکل چنداني سپري مي شود و فرد وارد مرحلهُ کمال زندگي و نهايتِ عشق مي گردد,چرا که لياقت آنرا پيدا کرده و به سادگي آنرا بدست مي آورد.

اما چون همه ما دوران رشد خود را ناقص طي مي کنيم بايد برگرديم و گذشته خود را اصلاح کنيم و خود را از لحاظ دروني و قلبي لايق دريافت عشق کنيم.

 اما چگونه؟    

عشق و مهار آن

آيا شما از آن دسته انسان هايي هستيد که در هر لحظه نيازمند بازبيني خود مي باشند ؟ آيا وقتي اشياء در جاي خود قرار نمي گيرند ، مثلا زماني که حوله ها درست روي جا حوله اي آويزان نمي شوند يا وقتي کسي روي خطوط پارک مي کند يا زماني که يک ليوان روي کابينت رها شده است يا چيزهاي ديگر که دقيقا طبق برنامه ي شما عمل نشده است ، شما را عصباني مي کند ؟ اگر اين طور است ، احتمالا عشق را طبق ميل خود تجربه نکرده ايد . به خاطر اينکه عشق زماني ظاهر مي شود که مهارش نکنيد .

مهار کردن واقعا نقطه ي مقابل عشق است . مهار کردن ، شرايط سختي دارد . تمايل دارد که چيزها را با موانع محدود کند ، در جستجوي اطمينان و فقدان حرکت است و در برابر تغيير مقاومت مي کند .

از طرف ديگر ، عشق موانع را بيرون مي ريزد و در جستجوي نامحدود شدن و بي انتها شدن است . به طور ناشناخته اي رشد مي يابد ، با حرکت و دگرگوني پرورش مي يابد و با پرستشي بي پرده ظاهر مي گردد .

عشق ضرورتا با کلماتي که مهارش مي کنند ، منطقي و متناسب نيست . به خاطر وجود خودش بيان مي شود . هدفش جشن زندگي و دوست داشتن مخلوقات است .

 

تصور کنيد که در يک روز زمستاني در جنگل گردش مي کنيد و با يک تکه يخ در جريان خروشان رودخانه برخورد مي کنيد . منطق به شما مي گويد که بدن شما به خاطر راه رفتن گرم شده است و آب براي شنا کردن بسيار سرد است ، اما عشق برخلاف آن در قلب شما طغيان مي کند و فرياد مي زند : "لباس هايت را درآور و همين حالا بپر توي آب!" چيزي در وجود شما به شدت تمايل به اين تجربه ي شگفت انگيز دارد . يعني اين هديه ي طبيعت يا حرکت جادويي است که شايد در ذهن شما احساسي به وجود مي آورد و شايد هم نه و زماني که توي آب مي پريد ، از شادي جيغ مي کشيد . چون تک تک سلول هاي بدنتان بيدار مي شوند و شما کاملا احساس مي کنيد که حضور داريد و زنده هستيد . شما مهار خود را از دست مي دهيد و عاشق هر لحظه ي آن مي شويد .

با ورود به دنياي عشق ، بايد نياز خود را به نتايج پيش بيني شده رها کنيم . دقيقا درک کنيم که در هر لحظه از زندگي مان چه اتفاقي مي افتد . ما بايد لحظات مرموز ، غير منتظره و موشکافانه ي خود را بگشاييم و بگذاريم نيازمان به انتظارات عادي خود تحقق يابد و اجازه دهيم ، آنچه که غير معمول است ، خود را آشکار سازد . بايد تمايل داشته باشيم که مهار کردن را کنار بگذاريم و غرق در احساس ، درک  و تجربه اي نو شويم تا به شادي بيشتري دست يابيم . بدين ترتيب از وجود خود بيش از تصورمان متعجب مي شويم .