انقلاب و فرزندانش...
در رابطه با این قضیه - تا جایی که مطلع هستم - کار مستقلی در ادبیات جامعهشناختی وجود ندارد. البته از زمان مارکس به بعد مباحثی راجع به روشنفکران وجود داشته که نقش روشنفکران و نوع ارتباط آنها با مردم مطرح شده و عمدتاً ناظر بر کارکرد و نقش روشنفکران است. بحثی هم در ادبیات انقلاب، تحت عنوان «تغییر بیعت روشنفکران» وجود دارد. به این معنا که روشنفکران و اهل فکر و نخبگان از یک سیستم میبُرند و به سیستم دیگری گرایش پیدا میکنند. از این جریان بهعنوان آخرین مراحل شکلگیری انقلاب و سقوط رژیم و سیستم قبلی یاد میکنند. اگر به صورت تاریخی نگاه کنیم، تحولات تاریخی بزرگ همیشه با رویشها و ریزشهایی همراه بوده است؛ یعنی بهتدریج در اعتقادات برخی نخبگان درون سیستم مسلط، نسبت به ارزشهای آن- که این سیستم بر مبنای آنها متولد شده است- بیمیلی ایجاد میشود و دیگر نخبگان در مسیر بازتولید و تداومش فعالیت نمیکنند. ضمن اینکه ارزشهای جدید و جریانهای تازهای میآیند و ایدههای نویی را مطرح میکنند و روشنفکران و نخبگانی را به دور خود جمع میکنند. برای مثال یکی از زمینههای سقوط شاه این بود که از پانزده خرداد تا پیروزی انقلاب، نخبگان سیستم و حتی طرفدارانش خیلی میداندار نبودند و کسی وجود نداشت که از آن دفاع کند. در واقع میبینیم که شاه، قدرت بسیج هزار نفر از عامه مردم را هم نداشت.
(س)این موضوع در جریانها و تشکیلات اجتماعی به چه شکل رخ میدهد. بالأخره آنجا یک گروه تصمیم میگیرند و متقاعد شدن هماهنگ جمعی از نخبگان برای تغییر باورها کار آسانی نیست.
میتوان گفت در آنجا هم عیناً همین اتفاق میافتد.در بدو شکلگیری یک جریان فکری، آدمهای محدودی هستند که فکری را مطرح میکنند و این جریان بهمرور گسترش پیدا میکند و آدمهای دیگری به آن میپیوندند. آنجا هم ریزشهای حاد و تندی تحت عنوان انشعابات رخ میدهد. برای مثال میتوانیم از یک جریان دینی که پس از پانزده خرداد با عنوان مجاهدین خلق ایجاد شد نام ببریم که در دههٔ پنجاه بنا بر دلائلی منحرف شد و پس از انقلاب نیز ریزشهای مداومی داشت.
درواقع ریزشها و رویشها به لحاظ اجتماعی، یکی از شاخصههای پویندگی و میرندگی جریانات فکری و سیاسی است. همیشه ریزش وجود دارد و رویش هم همیشه هست اما نکته این است که چه میزان ریزش و چه میزان رویش اتفاق میافتد؛ این مهم، تعیینکنندهاست. گاهی ریزش به وقوع میپیوندد اما در مقابل، رویشها بازتولید نمیشوند؛ یعنی ممکن است دو سه نفر هم بپیوندند ولی تعدادی که خارج میشوند، بیش از آن است. شما نگاه کنید که هنوز هم جریانهای چپ در این کشور با پنج، شش نفر تداوم پیدا کرده اما به دلیل اینکه رویش زیاد و تاثیرگذاری ندارند، نمیتوانند تبدیل به یک جریان اجتماعی قوی شوند. بنابراین میزان بالندگی و میزان زایش و رویش مهم است.
(س)اگر بخواهیم دلائل این پدیده را بررسی کنیم، مهمترین آن کدامند؟
براساس تجربه عوامل مختلفی را میتوان برای ریزشها و رویشها بیان کرد. یک دلیل میتواند این باشد که نیروی اجتماعی یا جریانی که فعال است، در پاسخگویی به مسائل مختلف کم بیاورد. مثلاً اگر به جریان مارکسیسم در غرب توجه کنیم، میبینیم که نتوانست پاسخگوی نیازهای اجتماعی دور و بَرش باشد و به عبارتی در مقابل غرب کم آورد. باید توجه داشت که بحث ما در زمین بدون رقابت نیست. در بین جریانهای مختلفی که در حال رقابت هستند، یک جریان میتواند پاسخ دهد و حوائج مردم و نیازهای آنها را تأمین کند و جریانی دیگر نمیتواند این کار را انجام دهد؛ یا افکار و ارزشهای تازهای آمده و آن جریان نمیتواند جواب دهد یا جوابهای تکراری میدهد که این وضعیت موجب ریزش میشود.
زمانی جریان شیعه یک حالت زایلشونده داشته و زایش و رویش در آن کم بوده است؛ چرا؟ چون جاذبههای اجتماعی نداشته و نمیتوانسته خود را بازتولید کند، اما از دههٔ سی و چهل، کمکم جریان حوزوی و فقه شیعی احیاء میشود و این نشان میدهد که تا قبل از آن، کسانی که طلایهدار این فکر بودند یا به دلیل عدم توانایی خودشان و یا تحمیل شرایط اجتماعی، امکان طرح ایده و اندیشههای مناسب را ندارند.
اما دلیل دوم؛ گاهی اوقات تحولات در یک جریان فکری به این شکل است که آن آدمهای قدیمی که معتقد به باورهایی هستند، بمیرند و آدمهای جدید روی کار بیایند؛ یعنی یک نسل بمیرد. مثلاً در حوزهٔ علم، اینطور نیست که همهٔ اهل علم قدیم که معتقد به فیزیک ارسطویی یا مکانیزم ارسطویی بودند نسبت به روش و علم جدید قانع شده باشند، بلکه مُردند و بهجای آنها نسل جدید آمده که حرفهای تازهای دارد و زایش به این دلیل بروز میکند.
(س)این مباحث بیشتر حول افراد یا جوامعی است که قدرت زایش ندارند. اما چرا در جوامعی مثل جامعهٔ خودمان که قدرت زایش هست، ریزش رخ میدهد و حتی در مواقعی شدت پیدا میکند؟
بعد از انقلاب، جریانهایی که بهدنبال حکومت اسلامی بودند، بهتدریج از جریان اصلی کَنده میشوند و همزمان نیز رویشهایی اتفاق میافتد. دلیل برخی ریزشها به آدمهایی برمیگردد که به این جریان میپیوندند اما لزوماً هستهٔ اصلی فکر و جریان را درک نمیکنند و یا براساس هستهٔ اصلی به جریان نمیپیوندند. دلائل این موضوع هم در جای خود قابل بررسی است.
برای مثال نهضت آزادی و یا مجاهدین خلق از ابتدا نیز بهدنبال هدفهایی که انقلاب اسلامی مطرح کرد، نبوده و بهنوعی اجباراً به جریان انقلاب پیوستند. بنابراین بعضی از جریانها بدواً دنبال اهداف انقلاب نبودند. آنها چیزی میخواستند اما چیز دیگری مسلط شده و آنها مجبور بودند با انقلاب کنار بیایند. اما اینها تا یک جایی توانستند با انقلاب راه بیایند؛ چرا؟ به این دلیل که از لحاظ هدفگذاری، جریان انقلاب اسلامی با رهبری امام خمینی خیلی با جریاناتی نظیر مجاهدین خلق یا نهضت آزادی متفاوت است. شخصی یک هدف را تا ده کیلومتر جلوتر میگذارد و شخص دیگری هدف را تا صد کیلومتر دورتر طراحی میکند.واضح است که ظرفیت رسیدن به اهداف صد کیلومتری در جریانی نظیر نهضت آزادی نبود.
ادامه داره